خرید بک لینک
چند روز پیش که مشغول تماشای فیلم های نوزادی رزا جان بودیم ، باباش بهش گفت رزا یادته کوچولو بودی با لوستر حرف میزدی؟؟ چی میدیدی؟؟ نکنه داشتی با فرشته ها حرف میزدی؟؟ رزا گفت آره ! بعد با بغض گفت : چرا من دیگه نمی تونم فرشته ها را ببینم؟؟؟ بهش گفتیم خب وقتی آدما بزرگ میشن دیگه نمی تونن فرشته ها را ببینن. باباش پرسید؟؟ فرشته ها چه شکلی بودند بابایی ؟؟ بال داشتند؟؟؟ رزا باز با بغض جواب داد : دیگه یادم نیست !! + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 8:7 توسط بانو  | 

برچسب: نویسنده: یاسین شاکری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1402 ساعت: 19:42

این مدت دو تا بحث با همسر داشتیم. یکی سر پدربزرگشه که بیماره و آلزایمر شدید گرفته و خب دو بار زنگ میزنن اورژانس چون مدتی بوده غذا نمیخورده و اونام میان میگن بذارید توی خونه باشه و نمیخواد بیارینش بیمارستان اما به اصرار خواهرشوهرم میبرنش بیمارستان و اونجا میگن فشارش و ضربان قلبش خیلی پایینه و میبرنش مراقبت ویژه و خواهرشوهرم خیلی خوشحال بود که اگر اصرار من به بردن آقاجون به بیمارستان نبود الان خدایی نکرده تمام کرده بود و من به دادش رسیدم. توی بیمارستان هم براش لوله میذارن و از لوله بهش غذا میدن که میگفت بنده خدا خیلی مقاومت میکرده و اصلا دوست نداشته لوله بذارن و خیلی خیلی اذیت شده . حتی پدرشوهر میگفت زورش زیاد شده بوده و تقلای بسیار میکرده موقع کار گذاشتن لوله. خب من این حرفا را که شنیدم با خودم گفتم خب این چه کاریه این پیرمرد را انقدر عذاب بدن که چند صباحی بیشتر توی این دنیا بمونه؟؟ مگه مرگ چیز بدیه؟؟ اونم واسه کسی که عمرش را کرده و بیشتر موندنش با این احوالات فقط باعث میشه عزتش را از دست بده . ظاهرا دکترا گفتند آلزایمرش در حدی شدید شده که دیگه نمیتونه غذا بخوره. پدرشوهرم و خواهرش بساطی دارند سر مراقبت از پدرشون و همش سر اینکه تو بکن دعوا دارند . و همش این یکی از اون یکی طلبکاره که وظیفه اونه . من به همسر گفتم اگر خواهرت میذاشت آقاجونت طبق نظر مامورای اورژانس همونجا توی خونه بمونه حتی اگر تموم میکرد ولله خیلی بهتر از اینطور زنده موندن بود و خب همسر عصبانی شد و باز من را متهم به بی احساسی کرد و حتی برگشت بهم گفت خفه شو !بهش گفتم پس من وصیتم را بهت میکنم که اگر من روزی توی شرایط مشابهی بودم هرگز دلم نمیخواد من را اینجوری زنده نگه دارید و مرگ برای من خیلی خیلی عزیزتر از چنین ز

برچسب: نویسنده: یاسین شاکری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1402 ساعت: 19:42

الان حدودا سه ماهی هست که رزا یه دونه بلوز یا شلوار حتی واسه یه ثانیه تنش نکرده !!! فقط و فقط پیراهن میپوشه و به هیچ عنوان حتی در شرایط اضطرار هم حاضر نیست بلوز شلوار تنش کنه. استدلالش هم اینه که من میخوام پرنسس باشم

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 10:31 توسط بانو  | 

برچسب: نویسنده: یاسین شاکری تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 16:10

همسر میگفت توی کلاسی که محل کارشون براشون گذاشته بوده یکی از اساتید چنین داستانی را بیان میکنه:میگه فرض کنید از طرف محل کار بهتون ماموریتی داده میشه توی یه کشور دور افتاده . جایی که هیچ گونه شناختی ازش ندارید. نه با فرهنگش نه با زبانش ! فقط بهتون میگن توی فرودگاه دو نفر میان استقبالتون و اون دو نفر راهنمای شما هستند. خب شما یه کم دلگرمی پیدا میکنید. وقتی از هواپیما پیاده میشید خیلی استرس دارید. هیچ جا را بلد نیستند و با زبانشون هیچ آشنایی ای ندارید. مضطرب و پریشان فقط چشم میدوزید به جمعیت تا بلکه اون دو تا راهنما را پیدا کنید. تا اینکه بالاخره می بینید دو نفر روی گردنشون اسم شما را آویزون کردند . لبخند میاد روی لبتون و خیالتون اسوده میشه. اون دو نفر براتون حکم فرشته نجات را دارند. میرید سمتشون. اونها با خوشرویی ازتون استقبال میکنند. بعد میگن همین جا منتظر بمون تا بهت بگیم کجا باید بریم. دو نفر دور میشن و شما باز مضطرب. تشته تون میشه میرید سمت یکی از راهنماها. بهتون میگه من الان خیلی سرم شلوغه برو به اون یکی بگو. میرید سمت اون نفر دوم. بهش میگید تشنه اید. جواب میده که چرا به اون یکی نگفتی من خیلی کار دارم. شما میگید اون گفت بیام پیش شما. جواب میده که خیلی خب بیا تا برات یه شیشه آب بخرم. شما از طرز برخورد راهنماها خیلی ناراحت میشید . نفر دوم آب بهتون میده. بعد از مدتی باز میان سراغت و میگن بیا بریم سوار ماشین بشیم. تو را میبرن توی ماشین . یکیشون میگه الان میریم شهر را میگردیم و تفریح میکنیم. اون یکی میگه نخیر ایشون الان خسته ست یه راست میریم هتل تا استراحت کنه بعد میریم گردش . دو نفر حسابی با هم بحثشون میشه و دعوا بالا میگیره. شما هم آشفته و مضطرب و نگران به عاقبت خودتون توی

برچسب: نویسنده: یاسین شاکری تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 16:10

یک روز توی هفته قبل خیلی پهلوم درد گرفته بود. فکر میکنم سرما خورده بود ولی یه جایی اونقدر دردش شدید شد که ترسیدم سنگ کلیه باشه!! ولی بعدش فروکش کرد. ظهر یه کم زودتر رفتم خونه و وقتی رسیدم واسه پرستار رزا داشتم تعریف میکردم که چی شده و اونم گفت اگه سابقه سنگ کلیه داری ممکنه تکون خوردن سنگ چنین دردی ایجاد کنه. یه مرتبه رزا دوید و گفت مامان مامان اون آبمیوه که اون روز خریدیم را بهم بده تا بهت بدم بخوری خوب بشی. گفتم فدات شم اون را خوردیم تموم شد. گفت پس صبر کن الان برات آب میارم که خوب بشی. دوید رفت یه لیوان از یخچال آب کرد و بعد هم آب را فوت کرد یه کم و بعد هم یه نی توش گذاشت و بهم داد. بعد هم یه موز روی میز بود برداشت و داد بهم و گفت این را هم بخور زودی خوب میشی. باید میوه بخوری تا خوب بشی. خلاصه همینجور دور خودش می تابید و یه چیزی برام می آورد تا خوبم کنه. و چقدر ذوق کرده بودم من + نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 10:41 توسط بانو  | 

برچسب: نویسنده: یاسین شاکری تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 16:10

دیروز اتفاقی افتاد که خیلی حال خوبی بهم داد. توی وبلاگ بهی جان در مورد قرص فیتو که برای مو خیلی موثره صحبت کرده بود . منم دیروز در مورد این قرص سرچ کردم و دیدم خیلی تعریفش را کردند منتهی توی ایران خیلی ها نوشته بودند تقلبیش زیاده و مواظب باشید سرتون کلاه نره. قیمتش هم که از حدود 1300 بود تا 1800 ! منم همینطوری به داداش پیام دادم که میشه بپرسی این قرص اونجا چنده قیمتش؟؟ داداش پیام داد که 240 عددی 37 یورو. حساب کردم به دلار 50 تومن هم که بگیرم میشه 1850 . بعد متوجه شدم که اون قرصی که توی ایران فروخته میشه 120 عددیش هست و اون قمیتی که داداش داد برای 240 عدد بود و این یعنی یه تفاوت قیمت خیلی فاحش ! بهش گفتم حالا که کاری نمیشه کرد ولی یادت باشه سال دیگه که میای ایران با خودن بیاری برام. داداش نوشت که میتونم بدم به کسی که داره میاد ایران برات بیاره. جواب دادم اره فکر خوبیه. ولی یک درصد هم فکر نمیکردم که داداش منظورش اینه که همین الان یکی داره میاد. داداش نوشت یه نفر داره چهارشنبه میاد ایران. همین الان ازش میپرسم اگه جا داشته باشه بهش میدم برات بیاره. یه پماد هم مامان میخواست بهش بگو سریع اسمش را بهم بگه چون این خانم تا امروز عصر توی شهر ما هست و داره میره وین. منم سریع با مامان تماس گرفتم و اونم عکس پماد را فرستاد . چند ساعت بعد یهو یادم افتاد که من یه چیز دیگه هم میخواستم قبلا که با خودم گفته بودم یادم باشه سال آینده به داداش بگم برام بیاره. یادم اومد که بله کرم اکتی پور هم میخواستم. به داداش پیام دادم که امکانش هست این کرم را هم برام بفرستی؟؟ و اگر فرستادی یکی هم برای خواهری بفرست . داداش گفت باید ببینم این داروخونه ای که ازش خرید میکنم داره یا نه. دیگه خبری نداد تا شب خودم به

برچسب: نویسنده: یاسین شاکری تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1402 ساعت: 15:30

کتاب " به بچه ها گفتن ، از بچه ها شنیدن " واقعا کتاب موثری بود برام و در رابطه م با رزا خیلی خیلی کمک کرد.مثلا همین دیروز پرستارش برده بودش خانه بازی و بعد قمقمه آب رزا را توی ماشینش جا گذاشته بود و یادش رفته بود بیاره براش خونه. رزا هم به این بطری آبش خیلی وابسته ست و دوسش داره . بعد از ظهر پرستارش بهم پیام داد که من یادم رفته بطری آب رزا را از توی ماشینم بیارم و عصر میارم در خونه تون . بهش جواب دادم که نه زحمت نکشید . بذارید فردا صبح که میاین بیارید. عصر بود که رزا گفت آب میخوام . توی لیوان براش آوردم . گفت نه توی بطری قرمزه م بیار. گفتم اون را خاله توی ماشینش جا گذاشته . رزا زد زیر گریه و من هر چی میگفتم وای مامان چیز مهمی که نیست صبح برات میاره حالا بیا توی بطری مشکی من آب بخور، باز بدتر میکرد. یه دفعه یادم افتاد به کتاب و ابراز همدردی . رفتم بغلش کردم و بهش گفتم الان خیلی ناراحتی که بطریت نیست؟؟ بغلم کرد و گفت آره خیلی. گفتم میدونم عزیزم . منم وقتی کوچیک بودم یه بار کیفم را توی مدرسه جا گذاشتم. بعد که اومدم خونه مامان جون بهم گفت پس کیفت کو؟؟ گفتم کیف؟؟ وای نیاوردم . بعد مامان جون بهم گفت ماشالله خوبه خودت را توی مدرسه جا نذاشتی . رزا زد زیر خنده. بعد ازم پرسید : مامان یعنی کتاب هاتم توی کیفت بود؟ گفتم آره مامان کتاب ها و دفتر و مدادهام همه توی کیفم بود. صبحش رفتم مدرسه معلممون گفت چرا مشق هات را ننوشتی . گفتم کیفم را توی مدرسه جا گذاشته بودم . خانم معلم و بچه ها هم کلی خندیدند . رزا باز هم زد زیر خنده. بعد هم ادامه دادم که تازه توی مدرسه همش پاک کنم را گم میکردم .خلاصه با این ابراز همدردی من رزا کلا قضیه بطریش را فراموش کرد و منم توی همون بطری مشکی خودم بهش آب دادم و

برچسب: نویسنده: یاسین شاکری تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1402 ساعت: 15:30

چند روز پیش بدجور فکر مهاجرت به سرم زده بود. علت اصلیش هم این بود که یکی از مراجعین دفتر تعریف کرد که بهم زنگ زدند که برم کمک برای گزینش معلم های جدید جهت استخدام در آموزش و پرورش. میگفت بالای 80 درصدشون از حوزه انتخاب شده بودند و بالای 40 سال هم سن داشتند و اینها قرار بود بشن معلم های مقطع ابتدایی!!!!!!!! گفت بین اینها یه آقایی بود که دکترای ریاضی محض داشت و نخبه بود. این آقا را توی گزینش رد صلاحیت کردند . گفت رفتم با تعجب پرسیدم این که نخبه بود چرا ردش کردید؟ جواب دادند که مگه ندیدی چطور سه تیغه کرده ؟؟؟؟ ما به این آدما نیاز نداریم !! یا مثلا میگفت یه خانمی بود دکترای علوم قرآنی داشت . این خانم ظاهرا با اون خانومی که مصاحبه ش میکرده سر موضوعی بحثش شده و این خانم هم گفته بابا من خودم دکترای علوم قرآنی دارم به من که دیگه اینا را نگید . ایشون هم رد صلاحیت شدند. بعد که پرسیدم چرا؟؟ اون خانم مصاحبه کننده گفت فکر کرده کیه! تحصیلاتش را به رخ من میکشه !!!! اون آقایی که اینها را برای ما تعریف میکرد میگفت از وقتی از این گزینش اومدم بیرون حالم بده و به هم ریختم. خب فکر کردن به این فاجعه باعث شده بود من هم داغون بشم و تنها راه را توی مهاجرت میدیدم. به همسر گفتم این یکی از فجایعی هست که توی این مملکت در حال رخ دادنه و بهتره فقط بریم از اینجا . من نمیخوام دخترم توی چنین جامعه ای رشد کنه خب یک روز که خیلی درگیر فکر کردن به مهاجرت بودم ، نمی دونم چی شد که حس کردم همه چیز شدنیه و ما نهایتا تا دو سال دیگه از ایران رفتیم و همین حس باعث شد اون چند دقیقه ای که من فکر میکردم مهاجرت به زودی شدنیه و صد در صد شدنیه ، انگار تمام مشکلات به نظرم کوچیک اومدند و دیگه هیچ چیز نمی تونست من را به هم بریز

برچسب: نویسنده: یاسین شاکری تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1402 ساعت: 15:30

صفحه بندی